تبليغاتX
!دختری که دوست نداره بزرگ بشه

 

 

آخ که چه هوای خنکی من عاشق این هوا ام

الان رفتم تو حیاط ، چه باد خنکی داره می یاد ، منو یاد پاییز میندازه

اوایل مهر ماه

وای که من عاشق پاییز و مهر ماهش ام

اومدم تو اتاقم یه بلوز آستین بلند تنم کردم ، آخ که دلم لک زده بود واسه این هوای ملس

امروز داشتم فکر میکردم با اینکه توی ظهر یه روز خیلی گرم وسط تابستون پامو به این دنیا گذاشتم ، چقدر از تابستون مخصوصا مرداد ماهش متنفرم

حالم از گرماش به هم می خوره

( هیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس ، بین خودمون باشه ولی منو بدجوری یاد جهنم می ندازه  ، من که هنوزم شک دارم جهنمی وجود داره یا نه ، خوب چیه؟؟!! مگه تعجب داره ؟!! چرا چشات چهارتا شد ؟؟؟ هیس س س س س س س )

عاشق پاییز و زمستونم

عاشق پاییز و برگای خوش رنگ آتیشیش ، عاشق روز اول مهرش !! امسال که اول مهر ماه به مدرسه نرفتم چقدر دلم گرفت ، طاقت نیاوردم بلند شدم از خونه زدم بیرون ، تو خیابونا قدم می زدم و بچه های کوچولویی که برای اولین بار می خواستن از ماماناشون جدا شن و تماشا می کردم ، بعضی ها خوشحال بودند و بعضی ها ناراحت و بغض کرده

گفتم بغض ... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این اواخر نمی دونم چرا این بغض لعنتی دست از سرم بر نمیداره!!!

توی خونه نشستم و همین جور اشک میریزم

چرا ؟؟؟؟

نپرس...هیس س س س س

این روزا همه می پرسن

چرا گریه میکنی؟؟؟

دیروز تنها تو خونه نشسته بودم و داشتم آهنگ وایسا دنیای رضا صادقی رو گوش می دادم( آخ که من عاشق صداو آهنگای این آقاهه ام ،این آهنگش رو خیلی دوست دارم

مخصوصا اونجاییش که میگه : من دیگه خسته شدم بسکه چشام بارونیه / پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه / من دیگه بسه برام تحمل این همه غم / بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم //// یه جری میشم وقتی اینجای آهنگ میرسه) که تلفن زنگ زد ، حوصله نداشتم گوشی رو بردارم نگاهی به شماره انداختم ، شماره ی یکی از بهترین دوستام بود میدونستم میدونه که من الان خونه ام پس اگه گوشی رو بر نمیداشتم اینقدر زنگ می زد تا بر دارم . گوشی رو برداشتم بدون هیچ حرف پس و پیشی گفتم : من نیستم . و گوشی رو گذاشتم . دوباره زنگ زد 1 بوق 2 بوق .... قطع شد و دوباره شروع شد 1 بوق 2 بوق 3 بوق ... گوشی رو برداشتم و گفتم : آخه دختر تو کار و زندگی نداری مگه ؟؟؟

 

پ ن : اینقدر گریه کرده بودم صدام در نمی اومد

 

آروم مثل همیشه با اون صدای مهربونش گفت : مینا ، باز گریه کردی ؟؟!!

با بغض گفتم : سلامت کو؟؟ تو هنوزم یاد نگرفتی سلام کنی ؟؟؟

 

پ ن : تا به حال یادم نمی آد که کلمه ی سلام رو از دهنش شنیده باشم ، می گه خوشم نمیاد از این کلمه .

 

گفت : حرف و عوض نکن ، جواب منو بده !!

من : تو که جواب سوالتو از بری چرا می پرسی ؟؟؟

او : تو بیخود می کنی گریه میکنی ؟؟

من : اگه زنگ زدی فحش بدی ، من حوصلشو ندارم ، زنگ بزن یه پارمیدا میدونی که اون عاشق فحش است .

او : نه ایندفعه می خوام تو رو فحش بدم ، مینا تو چه مرگته ؟؟؟!!!! آخه من می خواهم بدونم چرا گریه میکنی ؟؟؟!! گلم حداقل دلیلشو بگو شاید من تونستم کمکت کنم .

من : ممنون من از کسی کمک نخواستم ، دلیلشم بی دلیلیه .

او : سکووووووووووووووووووووووووووووووووووت ت ت ت ت ت ...

من : ولی اینو یادت باشه بی دلیلی هم واسه خودش کلی دلیله...

...

...

...

پ ن : نمیدونم اصلا چرا اینارو نوشتم

پ ن : اصلا امروز می خواستم یه چیز دیگه بگم

پ ن : یه مطلب دیگه داشتم واسه آپ کردن

پ ن : نمیدونم دست خودم نبود اینا همش از دلم اومد

پ ن : اونم اینروزا دیگه داغونه ، از دست من خسته است

پ ن : این روزا همه رو اسیر کردم

پ ن : بیشتر از همه خود خود خودم رو ...

پ ن : ن م ی د و ن م

پ ن : شایدم ...

پ ن : نه همون نمیدونم

پ ن : نمیدونم م م م م م م م مممممممممممممممممممممممممممممممممممم

 

 



پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 |

شاید همین امروز

با طلوع این صبح تازه

" یه جایی "

توی این شهر شلوغ،

" یه کسی " که خیر تو رو می خواد ،

" یه جوری " که خودت هم نمی فهمی

" یه چیزی " به تو هدیه بده که زندگی تو رو زیر و رو کنه .

پس با امید به خدا

خودت رو از این زمین جدا کن ،

بلند شو

و با صبر و استقامت پیش برو

شاید امروز همون روز موعود باشه .

....

 

 

 

 

 

منتظر می مانم

تا طلوع خورشید

تا شبم کوچ کند

به سحر گاهی یک روز قشنگ

تا که پاییز و زمستان بروند

تا بتابد آفتاب

تا ببارد باران

به تن سوخته خشک زمین

منتظر می مانم

منتظر می مانم

 

 



شنبه بیست و سوم تیر 1386 |

نمیدونم چی شده؟ یه جورایی فکرم خوب کار نمی کنه ،

نمیدونم ...

اصلا حرفی برای گفتن ندارم

یعنی ...

حرف زیاد دارم ولی ...

ولش کن

نگم بهتره

نمیدونم ...

پس این نمیدونم ها کی می خوان دست از سرم بر دارند...

این نقطه چین ها تا ابد با منند؟

به قول اون دوست خوبمون ؛

"یه روزی 

یه جایی

یه جوری

یه کسی

یه چیزی

صبر داشته باش

صبر داشته باش"

آره باید صبر کنم

ولی ...

آخه تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این علامت های سوال هم مثل سایه همیشه و همه جا با منند...

نمیدونم

یعنی...

ولی آخه...

کدوم روز؟؟

کجا؟؟؟؟

چه جوری ؟؟؟

چه کسی ؟؟؟

چه چیزی ؟؟؟

چقدر صبر؟؟؟

نمیدونم

همین الان ناخودآگاه یاد یه سخنی از کوروش کبیر افتادم

 تو کتاب "کوروش بزرگ " خوندم :

" من کوروش هستم ، شاه هخامنشی

ای مردی که هر کجا هستی و از هر کجا می آیی

زیرا می دانم که خواهی آمد :

من کوروش هستم که به ایرانیان شاهنشاهی بخشید

با من مشاجره مکن

یگانه چیزی که هنوز برای من باقیمانده است

یک مشت خاک است

که پیکر مرا پوشانده است ."

 

نمیدونم چرا یاد این متن افتادم

کوروش به گفته ی خودش فقط یک مشت خاک براش مونده

ولی من چی ؟؟؟؟!!!...

حس میکنم فقط غرور لعنتیمه که برام مونده.

ای خدای بزرگ و مهربون

کمکم کن

خیلی وقته که ازت دور شدم می دونم

این یکیو خیلی خوب میدونم که دیگه بنده ی خوب پاک و کوچولوی تو نیستم ولی ...

نا امیدم نکن

امیدم فقط به توست

خیلی خسته ام

از چی ؟

از همه چیز

از زندگی

از آدما

از این دنیا

از هر چی که تو این دنیاست

مهمتر از همه ...

از خودم

از این غرور لعنتی

از ...

از همه چیز

خدا جونی کمکم کن

امیدم به توست

فقط به خودت...



سه شنبه نوزدهم تیر 1386 |

نمیدونم چی باید بگم

خیلی حس خوبی ندارم

یعنی اصلا حس خوبی ندارم

کنکورم رو هم گند زدم

من یه مختصر ناراحتی قلبی دارم که بعضی از دوستان مطلعند

نمیدونم چرا دقیقا سر کنکوری که اونهمه براش زحمت کشیده بودم باید قلبم بگیره و ۳۵ دقیقه از وقت سوالات عمومی منو ببرن و تو یه اتاق بخوابونند و من انقدر حالم بد باشه که نفهمم ۳۵ دقیقه است که من ...

نمیدونم ...

بزرگترها میگن حکمتی توش بوده

ولی من قبول ندارم

آخه.........

چه حکمتی؟؟؟!!!

نمیدونم چرا آپ کردم

دیگه حوصله ی این وبلاگ رو هم ندارم ...

دوستان گلم برای آرامشم دعا کنین

راستی تولد پاکترین زن عالم

فاطمه ی زهرا را به همه ی شما دوستان گلم

و به مادر پاکتر از برگ گلم

و به همه ی مادران این زمین خاکی تبریک میگم

یادتون نره برام دعا کنین

 

امروز صبح كه از خواب بيدار شدي ، نگاهت مي كردم ؛ و اميدوار بودم كه با من حرف بزني ، حتي براي چند كلمه ، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي كه ديروز در زندگي ات افتاد ، از من تشكر كني . اما متوجه شدم كه خيلي مشغولي ، مشغول انتخاب لباسي كه مي خواستي بپوشي . وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فكر مي كردم چند دقيقه اي وقت داري كه بايستي و به من بگويي : سلام ؛ اما تو خيلي مشغول بودي . يك بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يك ربع كاري نداشتي جز آنكه روي يك صندلي بنشيني . بعد ديدمت كه از جا پريدي . خيال كردم كه مي خواهي با من صحبت كني؛ اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن كردي تا از آخرين شايعات با خبر بشوي . تمام روز با صبوري منتظر بودم . با اونهمه كارهاي مختلف گمان مي كنم كه اصلا وقت نداشتي با من حرف بزني . متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت رو نگاه مي كني، شايد چون خجالت مي كشيدي كه با من حرف بزني ، سرت را به سوي من خم نكردي . تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد كه هنوز خيلي كارها براي انجام دادن داشته باشي . بعد از انجام دادن چند كار ، تلويزيون را روشن كردي . در حالي كه تلويزيون را تماشا مي كردي ، شام خوردي ؛ و باز هم با من صحبت نكردي . موقع خواب ... ، فكر مي كنم خيلي خسته بودي . بعد از آنكه به اعضاي خانواده ات شب بخير گفتي ، به رختخواب رفتي و فورا به خواب رفتي .

اشكالي ندارد . احتمالا متوجه نشدي كه من هميشه در كنارتم و براي كمك به تو آماده ام . من صبورم ، بيش از آنچه تو فكرش را مي كني . حتي دلم مي خواد يادت بدهم كه تو چطور با ديگران صبور باشي . من آنقدر دوستت دارم كه هر روز منتظرت هستم .

منتظر يه سر تكان دادن، دعا ، فكر ، يا گوشه اي از قلبت كه متشكر باشد . خيلي سخت است كه يك مكالمه يك طرفه داشته باشي . خوب ، من باز هم منتظرت هستم ؛ سراسر پر از عشق تو ... من هنوز هم دوستت دارم و خواهم داشت . به اميد آنكه شايد فردا كمي وقتت را به من بدهي.

دوست و دوستدارت : خدا

 



چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 |
Blog Skin