تبليغاتX
!دختری که دوست نداره بزرگ بشه

 

سمال به همه ي دوستاي خوشملم

آقا اين زلزله عجب جنجال آفرين شد ها

اگه اشتباه نكنم ساعت 6 و خورده اي بود كه پاي كامي نشسته بودم كه حس كردم دارم زير و رو ميشم

حس كردم ميز داره تكون ميخوره

فهميدم كه پس لرزه است

( راستش تازه از كلاس آمده بودم (حتما ميگي روز تعطيل و كلاس ؟؟ چيكار كنم ديگه ! اين استادمون ول نكرد و گفت امروز تعطيله و من ميتونم درس و تموم كنم ! پس بياين كلاس ، ما هم كه كلي درس خونننننننننننننننننننن ، آقا رفتيم ديگه ! ) و كلي خسته بودم ، بين خودمون باشه ولي حس و حالشو نداشتم كه از جايم بلند شم )

در همين لحظه بود كه مامان با ترس و عجله وارد اتاقم شد و  گفت : مينا ، بلند شو دختر ، زود لباستو بپوش بريم بيرون .

گفتم : مامان ، تو رو خدا بيخيال ، من اصلا حالشو ندارماااااا

- ااااااااااااااااااااااااااااااا پاشو ببينم

آقا ، ما هم كه حرف گوش كن  بلند شديم و رفتيم تو كوچه ، چشمت روز بد نبينه ملت ريخته بودند بيرون و همه از ترس سفيد شده بودند  .

چند لحظه بعد ديدم مامان با يكي از همسايه ها سرگرم گفتگو اند ، يواشكي اومدم تو و لباسامو عوض كردم و نشستم سر كارم .

 

 

 

آقا اين زلزله كه ميگن مركزش قم بوده و يه سري شايعات با مزه راجع به اين زلزله و فوت مرحوم لنكراني ساخته اند ،(خدا رحمتش كنه ، روحش شاد ) اگه اشتباه نكنم پنج و نه دهم ريشتر بوده است و به نظر من اصلا هم ترسناك و شديد نبود .

خوب اينا هيچ كدومشون به هم ربط نداشتند ، نه ؟؟؟

نميدونم ديگه قاطي كردم همش 10 روزي به كنكور مونده و من مثلا كلي استرس دارم و ....... آقا يك كلام بگم خوب درك كنين ديگه !!!‌ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

آهان اينو بگم

ساعت نزديكاي 8 بود كه مناي خوشملم زنگيد و گفت زهره چسبيده به ماه !! خيلي خوشمل شده برو ببين.

گفتم با كدوم تلسكوپ ؟؟ گفت با چشم معمولي هم مشخصه .

آقا منم رفتم ديدم وايييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي خدايي خيلي ناز بود

يه چند تايي هم عكس گرفتم كه ميخواستم بذارم ، ولي راستش اين كامي جونم كمي مشكل پيدا كرده و ....

خلاصه اينكه عكسا باشه واسه بعد .........

به چند تا از دوستام هم زنگيدم و گفتم ببينن كه زهره و ماه مي خوان برن تو آغوش همديگه ولي نميتونن .

راستي يه خفر ديگه اينكه يكي از بهترين دوستام ؛ بهاره ي خوشملم هم داره ازدماج ميكنه . واييييييييييييييييييييييييي اصلا باورم نميشه خدا جوني . اميدوارم كه هميشه خندون باشن و خوشبخت

 

ديگه اينكه ...
هههههههههه هههههههه ههههههههههه

هيچ خبر خاص و جديدي ندارم 

 راستي ، يه چندتايي از دوستانم خواسته بودند كه اينقدر طولاني ننويسم و كوتاهتر بنويسم ، بايد بگم كه شرمنده ام  

من نميتونم دو خط بنويسم و بگم آقا بيا ، آپيدم

يعني چي ؟

من دوست دارم هرچي تو دلمه اينجا خالي كنم

دو تا شعر ميذارم ، نميدونم ، شعر نو ، متن يا هر چي كه تو اسمشو مي ذاري ولي شوسشون دارم و به نظر من خوشملند.

 

1 )

 

ابرها

همبازي هاي رهاي من اند

در آسمان

ما مدام

براي هم شكلك در مي آوريم

 

خورشيد را در آسمان

سريع پيدا مي كنم

و تو را

بر روي زمين

 

كودكي كه در ساختمان

نيمه كاره رو به روي خانه ما

آجر در آغوش آجري ديگر مي نهد

نيك مي داند

كه استحكام اين بنا

نيازمند تك تك اين آجرهاست

 

 

************************

 

2 )

 

كمي دلم گرفته بود .

صدايي مي شنوم

و لبخند مي زنم با تمام وجود .

خانه همسايه ميهماني است !

شاد مي شوم از شادي شان ،

شاد باشيد هم وطنان !

 

 

مي آيي ، عاشق مي كني

محو مي شوي .

تا فراموشت كنم ،

دوباره مي آيي

تازه مي كني خاطرات را ،

محو مي شوي .

...

به راستي كه سراب از تو با ثبات تر است !

 

 

 

 

گفتي كه قدرت را نمي دانم !

مهرباني ات را جيره بندي كردي !

روزي يك لبخند ،

هفته اي يك دوستت دارم .

گفتم : " واقعا داري ؟! "

گفتي : " نمي دانم !!! "

 

 

 

كاغذ گران تر مي شود

و شاعر فقيرتر !

عاشقانه هايم را زين پس ...

بر حاشيه روز نامه ها خواهم نوشت

و شايد بر كاغذ ساندويچ هاي ناهار و شام !

خدايا رحم كن .

عاشقانه اي با طعم خيارشور و سهام !!!

 

 



دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 |

 

چه بگويم روشني شب هاي مهتابي ؟!

تو سكوت را هم به تماشا مي نشيني!

 

شب ها كه همه مي خوابند

تازه ديوانگي من بيدار مي شود !

 

باران كه مي بارد !

فرشته ها مشغول آب بازي اند !

و من !

محو تماشاي خنده هايشان !

 

روز و شبم را

پشت پنجره اي رو به جنوب مي گذرانم !

مي گويند بي كاره ام !

اما من !

با همه ي پرنده هاي محله مان مي پرم !

و با همه ابرهاي سفيد پوست و سياه پوست آسمان شهرمان در سفرم !

 

ساعت يك نيمه شب است !

و همه گوسفنداني را كه شمرده ام

به خواب رفته اند !

 

دوست من !

از روزي كه دانستم ، پنجره اتاق تو نيز

رو به جنوب باز مي شود !

اين ستاره ها

 زيباتر شدهاند !!!

 

تو را همين گونه كه هستي

دوست مي دارم !

تلخي هاي تو ، شيريني خاصي

به لحظه هايمان مي دهد !

آسوده باش دوست من !

من خريدار اخم هاي تو نيز هستم ...

 

گمان كرديم

چراغ هاي حقير شهرمان

زيباتر از

ستارگان آسمان شب هاي اجدادمان است !

و شايد

همين گمان واهي بود

كه آسمان شهرمان را

اين چنين خالي از ستاره كرد !

 

بيا كمي بيشتر قدم بزنيم !

چيزي نمي شود !

فقط كمي ديوانگي مان بيشتر مي شود !

 

تو مي تواني همه زيبايي ها را

در چشمان جادويي ات خلاصه كني !

 

با تو كه قدم مي زنم

همه جاي اين سرزمين را

بهشت مي بينم !

 

بگذار درها باز باشند !

شايد بيرون اين در

شايد بدون تو

لبخند در انتظارم بود !!!



شنبه بیست و ششم خرداد 1386 |

 

تو نميتوني بي تفاوت باشي . وقتي از كوچه اي عبور ميكني و عطر ياس هاي سفيد و زرد و بنفش تو رو مست مي كنن ، چه حالي به تو دست مي ده ؟ حضور هر انساني در هر جامعه و مكاني ، در هر ارتباطي ، بايد عطر بهشت رو به ياد بياره . ما مرغان بهشتي هستيم . خوراك روح ما ، عشق و محبت و بخشش بوده .

 

ما موجوداتي تابناكيم . ميتونيم مثل خورشيد بتابيم و دنيايي زيبا و سرشار از محبت بسازيم . اگر در هر گوشه اي از جهان زخمي هست ، اگر خشونت و جنگي هست ، براي اين است كه من و تو با خودمان و با خانواده مان ، با همسايه و همشهري مان و با مردم كوچه و خيابان هاي شهرمان مهربان نبوديم .

 

عطر بهشت با محبت و عشق ، همه جا سفر ميكنه ، نوازش مي كنه ، دستي پر از معجزه ميشه . زخم ها رو شفا ميده ، دردها رو درمان مي كنه ، سخت ها رو نرم مي كنه و صلح و زيبايي مي آفرينه .

 

محبت به هر موجودي رو الفباي عبادت به درگاه خالقت بدون . با گياه ، با حيوان و با انسان مهربان باش . ببخش ، هر گره اي با بخشش باز ميشه . آشتي كن كه هر نوازشي ، تو رو به قلب زندگي نزديكتر ميكنه . با خودت مهرباني رو تمرين كن . اگر از خودت شروع كني ، مركز و پيدا كردي و از اون نقطه تو به همه ي انسانهاي روي زمين وصل خواهي شد .

بگذار عبور هر ثانيه از كنار نفس هاي تو ، عطر بهشت رو به همراه ببره . تا ثانيه بعد ، روز بعد ، تا انسان بعد . اين عظمت توست كه جلوه هاي ماندگارش رو آشكار مي كنه .

 

من معجزه ي عشق رو باور مي كنم . همون نيرو و جاذبه اي كه هستي رو تا به امروز ايجاد كرده و پيش مي بره . حال خوب \ نشونه اينه كه در درون تو ، باغي در حال آشكار شدنه . باغهاي عقيق و ياقوت و زمرد . باغهايي از محبت و سپاس و بخشش . اين حال خوش ، پاداش كساني است كه به دنبال عطر بهشت گمشده نيكي كردند و يافتند . بهشت دور نيست ، توجه كن ، به حالي كه اكنون داري . نفس بكش و عطر بهشت رو احساس كن . چيزي در درون تو در حال شكفتنه . كسي در تو هست كه همواره هوشياره . به تو نگاه مي كنه و از تو مراقبت مي كنه . به حرفهاش گوش كن و الهاماتش رو بپذير .هم اكنون يه كار خوب انجام بده . كاري كه تو رو به موجودي ديگه وصل كنه . تصميم بگير . با يك عمل خوب به همه ي انسان ها و موجودات ديگه سلام كن و قدرت اين اتحاد عظيم رو احساس كن . اون وقت خواهي ديد كه تو ميتوني با هر عمل خوبي ، جهان رو در قلبت جا بدي و به اين حقيقت بزرگ برسي كه هيچ چيزي در جهان به عظمت خواست و روياي تو نيست .

 

اميدوار باش ، همه هستي به سوي تو پيش ميره و عاقبت ، خورشيد عشق و محبت از پس هر ابر تيره اي ظهور مي كنه . چرا كه عطر بهشت گم نميشه . حالا نفس بكش و عبور ثانيه ها رو با هر نفس معطر كن .

 

 



چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 |

 

بهشت در اين روزهاي سبز ، ميهمان من بود . بوي خوشي داشت . مثل زندگي ، تازه بود . لبخند ميزد . مثل كودكي ، ساده بود . وقتي درد مي كشيد و باز خلق مي كرد ، شبيه زن بود . وقتي سخت كار مي كرد و با خشنودي مي بخشيد ، شبيه مرد بود . مثل دستان امن پدر ، پر از سخاوت بود . مثل آغوش گرم مادر ، پر از مهر و محبت بود . مثل ابر ، در انتظار باريدن بود . مثل باران ، تشنه ي بخشيدن بود . مثل زمين ، هر لحظه در حال روييدن بود ! مثل نسيم در حركت بود . در اين روزهاي سبز ، بهشت همراه من بود . مثل يك دوست صميمي بود . مثل آيينه به شكل من نزديك بود . وقتي كه آمد ، پيدا شدم و وقتي كه مثل يك مسافر رفت ، تا هميشه همراهم بود !

 

عطر بهشت گم نمي شه ! نفس بكش و عبور ثانيه ها رو با هر نفس معطر كن . روياي تو ، با درك همين لحظه هاي سبز تعبير مي شه ! جا پاي خودت رو توي دل هستي جا بذار . وقتي كه نيستي ، عطر حضور تو بمونه . كسي باشه كه دلش با ياد و خاطره ي تو گرم بمونه . از خودت بپرس ،پرچم حضور تو ، روي كدوم قبله سبز شده ؟ نشونه ي بودنت كجاست ؟ آدرس خودت رو بنويس . دوست داري به اون آدرس سر بزني ؟ رد عبورت رو نشونم بده .

 

توي كدوم هوا نفس مي كشي ؟ باروني يا آفتابي ؟ توي كدوم حوالي قدم مي زني ، روي كدوم صفحه مي نويسي ، خط خطي يا سفيد و شطرنجي ؟ نقش بودن چه شكليه ؟ شبيه گل يا شبيه پرنده ؟ عطر تو ، چند تا بلبل رو ديوونه كرده ؟ تو قاصد كدوم دياري ؟ غم يا شادي ؟ چه پيغومي تو دلت داري ؟ تو كبوتر نامه رسون كدوم قصه اي ؟ ليلي و مجنون يا ديو و دلبر ؟ كجا مي شه با تو قرار گذاشت ؟ تو سايه يا توي مهتاب ؟ تو معني كدوم غزل يا لهجه ي كدوم ترانه اي ؟ كجا مي شه تو رو خوند و از بر كرد ؟

 

تو وسوسه كدوم سفري ، تا كجا ميشه با تو همسفر بود ؟ تا پايان خط ، يا تا پايان بي خط ؟ تو طعم كدوم ميوه اي ؟ فص نوبرونه ي تو كي از راه مي رسه ؟ كي مي شه تو رو چشيد و حظ كرد ؟ كي مي شه تو رو ميون اين همه خط پيدا كرد و از سر نوشت ؟ كي مي شه تو رو از توي محاسبات و معادلات پيدا كرد وحل كرد ؟كي مي شه تو رو از توي دل هزار تا معما بيرون كشيد و كشف كرد ؟ تو كجا ساده شدي ، تا يك روز خود خود من شدي ؟ تو كجا گم شدي و بعد مثل بهشت تو دل من پيدا شدي ؟ تو كي رفتي و براي من تا هميشه عطر بهشت شدي ؟ دستي روزهاي تو رو ورق مي زنه . دست ديگه اي شب ها رو به هم وصل مي كنه . دستي ستاره ها رو ، روي مخمل سياه تاريكي مي دوزه . دستي خورشيد رو وسط پيشوني روز مي كاره ! دستي دانه دانه مي چينه ، دسته دسته درو مي كنه ، دستي شاخه هاي برهنه رو پر از شكوفه مي كنه . دستي ابرها رو به هم گره مي زنه . دستي مي باره و مي باره و مي باره .

و حتي روز رو شروع مي كني ، تا روز ديگر و شب به خواب مي ري تا شب ديگر ، چه خاطره اي براي عزيزانت ، همراهانت ، همسايه هات همكارانت و رهگذران غريبه از خودت ساختي ؟

آيا مي توني اون قدر رفيق بشي كه حضورت مثل عطر بهشت ، به ياد هر كس كه تو رو ديده بمونه ؟ و هركس كه يه ياد تو مي افته ، لبخندي رو لبهاش جا بمونه ؟

كار آسونيه . خورشيد مي تونه با تابش به دل هر ذره اي اونو زنده كنه . مي تونه اون قدر بتابه تا دانه اي در تاريكي خاك ، سبز شه . مي تونه زندگي بيافرينه . فقط با نور ، با گرميت مهر . تو هم مي توني با محبت ، به هر دلي وصل بشي .

 

در وجود هر موجودي ، ميل به محبت و عشق به موجودات ديگه ، مثل يك بذر كاشته شده . اين مهر و محبت همون عطر بهشته كه من و تو اونو خوب مي شناسيم . لحظه ي تلاقي روحت با روح الهي موجودي ديگه ، نقطه وصله . بخشي كه مي تونه مثل خورشيد با سخاوت بدرخشه و دل سياه سنگي رو به الماس تبديل كنه .

   

 

بي پايان



یکشنبه بیستم خرداد 1386 |

 

اون دور دور ها كه يه كم كوچولوتر بودي ،

تا حوصله ات سر مي رفت به مامان مي گفتي  مامان برم بيرون پيش بچه ها بازي كنم ؟

مامان مي گفت : برو عزيزم ، مراقب خودت باش .

شب كه مي رفتي تو رختخواب از سايه ي درختها مي ترسيدي و فقط دعا مي كردي كه وقتي خوابي رعد و برق بزنه كه شاهد اين فاجعه نباشي .

گاهي حتي پاهات رو، روي زمين نميگذاشتي كه يكهو كسي از زير تختت نياد بيرون .

آره بچگي اينه ... ( البته من هنوزم بچه ام ها ، بچه هم ميمونم ) طعم خوبي داره ، شيرين و خوشمزه و زود گذر مثل خوردن يه شگلات خوشمزه .

اما حالا ديگه تقريبا از كوچولويي در آمدي

خيلي چيزها فرق كرده

دنيا از اين رو به اون رو شده .

سيبي كه انداختي بالا ، كلي سرش گيج رفته تا برگشته پايين .

ديگه دلتنگي هات به وسعت بازي تو كوچه ناچيز نيست ، خيلي فراتر از حد مادي دنياست .

ديگه شب ها از اون جور چيز ها نمي ترسي حتي آرزو داري كه باروني بزنه و آسمون با دل ابري تو همدردي كنه .

نه تنها كه از اون هيولاي زير تخت نمي ترسي ، حتي گاهي توي دل شب بيدار مي شي و قدم مي زني

يا مثل من شعر و كتاب مي خوني !

اما تنها چيزي كه عوض نشده و هرگز هم عوض نميشه ، مامان كه وقتي داري مي ري بيرون ، با نگاهي مهربون و گرم و دلواپس هنوز هم مي گه : برو عزيزم فقط مراقب خودت باش .

آره مامان چيز ديگه اي ، شعري است دلنشين كه از عمق وجودم جاريست .!!!

 

 

 

 



پنجشنبه دهم خرداد 1386 |

 

پامو كه از آموزشگاه ميذارم بيرون نور طلايي خورشيد چشمم رو اذيت مي كنه ، عينك آفتابيم رو از كيفم در مي آرم و به چشام ميزنم و راه مي افتم . هنوز چند قدمي نرفته ام كه يك زانتياي مشكي با سرعت سرسام آوري از كنارم رد ميشه با خودم ميگم انگاري سر ميبره و چند ثانيه ي بعد يك پژوي 206 نقره اي كه 2 تا دختر با آرايش هاي تقريبا معمولي توش نشسته اند از كنارم با سرعت رد مي شه و كمي بعد دنده عقب ميگيره و كنارم مي ايسته و با لهني كه ناشي از ترس است ميگه : نرو پايين ، پايين بلوار شديدا بگير بگير ، نگاهي به سر تا پايم ميندازه و ميگه: بيا بالا تا يه جايي ميرسونيمت .آروم ميگم : نه ممنون مشكلي پيش نمي ياد شما برين . لبخندي ميزنه و ميگه : خوشگلي ، ازت خوشم آمد گفتم برسونمت اسير اين بي شرفا نشي !! لبخندي ميزنم و ميگم : چشات خوشگله گلم ، لطف داري ، برو خوش باش . ازم دور ميشه و دستي برام تكون مي ده .

قدم زنان به طرف پايين بلوار مي رم ، واقعا عجيب است ، اينجا هميشه پر از دختر و پسرهايي است كه با ماشين دنبال همديگه مي كنند و به قول خودشون حال طرفو پذيرايي ميكنن ولي حالا ...

هيچ خبري نيست ، حس خوبي ندارم . به راهم ادامه ميدم به انتهاي بلوار كه ميرسم آنطرف خيابون يه ماشين بنز سفيد خوشگل با يه نوار سبز رنگ دور تا دورش توجهم رو به خودش جلب ميكنه ، اين روزها حداقل روزي 10/20 تا از اين ماشين ها ميبينم كه با دو سرنشين مرد در جلو و دو سرنشين خانوم در عقب ماشين در خيابونها چرخ مي زنند . هدفشون چيه ؟؟؟!!!

مصاحبه ي يكيشون رو در مجله اي خوندم كه گفته بود : جلوگيري از بد حجابي و فسادي كه اين روزها بعضي از دختر خانومها و آقا پسر ها در جامعه به وجود آورده اند .

برايم جالب بود دلم مي خواست از يكيشون مي پرسيدم شما به چه كسي بد حجاب ميگين ؟! ولي ....

آروم به راهم ادامه دادم و ياد گزارشي افتادم كه چند روز پيش در تلويزيون از يكي از اين ها ديده بودم ، وقتي گزارشگر ازشون پرسيد كه با چه كساني برخورد ميكنند گفت : خانومهايي كه مانتوهاي بسيار تنگ و بدن نما و كوتاه مي پوشند ، شلوارهايي ميپوشند كه پاهاشون برهنه است ، نوارهاي رنگي به سر دارند كه موهاشون از پشت و جلو نمايان است و آرايش هاي خيلي مبتذل دارند و آقايوني كه ظاهر هايي زنانه دارند .

دقيقا جمله ي آن سرهنگ همين بود .

همين طور در فكر بودم و به راهم ادامه ميدادم كه برخورد دستي رو روي شونه ام احساس كردم ، برگشتم ، يكي از همون خانومها بود آروم و با طمانينه نگاهش كردم و چيزي نگفتم .

 گفت : خانومم ظاهر شما شديدا جلب توجه مي كنه .

 نگاهي به خودم انداختم مانتويي مشكي تا روي زانو كه نه بدن نما بود نه آنچنان تنگ ولي دقيقا كيپ بدنم بود ولي هيچ يك از برجستگيهاي بدنم تو چشم نميزد ، شلوار جين تيره كه تا مچ پايم ميرسيد و كتوني اسپرت قهوه اي و يك مقنعه ي مشكي و آرايشي معمولي كه نه خيلي كم بود و نه به قول خودشون مبتذل .

 آروم گفتم : مگه من چمه ؟! نگاهي از سر خشم به من انداخت و گفت : ديگه مي خواستي چت باشه !

 در همون لحظه دختري با ظاهر بسيار زننده از خيابان در حال رد شدن بود نگاهي به آن خانوم كردم و گفتم‌: اگه من مشكل دارم پس آن خانوم چي؟!

 سرش رو به سمتي كه من اشاره مي كردم چرخوند و بعد به من نگاهي كرد و گفت : ما كار خودمون رو خوب بلديم . با آرامشي كه خاص اين جور مواقعم است گفتم : مشخص است .

 گفت : ديگه داري زيادي حرف ميزنيها ، بكش جلو اون مقنعه ات رو !

 ناخوداگاه دستم به مقنعه ام رفت و كمي مرتبش كردم .

 با خشم گفت : مثلا كشيدي جلو ؟! چيزي نگفتم : خانومي كه بغل دستش ايستاده بود و نميدونم چرا تا آن لحظه متوجهش نشده بودم آروم در گوشش چيزي گفت و او هم سرش را تكاني داد و گفت : باشه .

 بعد رو به من كرد و گفت : دفعه ي آخرت باشه اين جوري مياي بيرونا . بعد هر دو دور شدند .

در حال عبور از عرض خيابون بودم كه يه بنز ديگه از كنارم رد شد و هنگامي كه به من رسيد سرعتش رو كم كرد و آقايي كه كنار دست راننده نشسته بود با لحني خشن گفت : بكش جلو اون مقنعه ات رو . چيزي نگفتم و رد شدم و باز هم دستم به سمت مقنعه ام رفت ..

حس خوبي نداشتم ... احساس مي كردم تحقير شده ام و اين حس رو اصلا دوست ندارم .

 روان شدن قطره اي اشك رو بر روي گونه ام احساس كردم و به راهم ادامه دادم ...

 

 



پنجشنبه سوم خرداد 1386 |
Blog Skin