بعد از آن روز بود ، انگار ! يا بسيار پيش ترها ...
نميدانم ! ميون اين همه نگاه ، كه به من خيره مانده بودند ، ناگهان تو از يك نقطه آغاز شدي !
از كدوم نقطه ، جان پرواز گرفتي و تا كدوم خط پيش رفتي و مي روي . باز هم نميدانم ! در حيرت آغاز و پايان اين ماجرا ، دچار شدم و مثل دايره گرد شدم و به دور خودم چرخيدم و چرخيدم تا عاقبت در مردمك هاي خيس چشمان تو پيدا شدم !
زمين هنوز بوي خاك مي داد . كوچه ها ، مثل هميشه از ردپاي رهگذران زنده بودند و نفس مي كشيدند . خيابونا ، از همهمه ي عبور ماشين ها ، گيج و منگ بودند . من در آيينه پيش رو نه پشت سرم را مي ديدم ، نه از شيشه روبهرو چراغ زرد و سبز و قرمز راهنمايي رو . فقط مي ديدم كه اون چشمان سياه تا كجا ؟
تا كمي مانده به آسمان خدا ، منو پرواز ميدادند . از خودم پرسيدم اين چه حاليه ؟پيش تر ، پاهايم به زمين چفت بود . سرم به تنم وصل بود . روي زمين خاكي را مي رفتم . نگاهم به آسمان آبي بود . با همين لهجه ي مادري ، آشنا بودم .
تا آن روز همه ي كارهام سر وقت بود ، سر وقت پاشو ! سر وقت بخور ! سر وقت از خونه بزن بيرون ! سر وقت بخواب ! حتي روياهايم سر وقت به سراغم مي آمدند . بي نوبت در نمي زدند ! بي اجازه وارد نمي شدند ! بي پروا حرفي نميگفتند ، حواسم رو پرت نمي كردند . از قالب در نمي آمدند و من تصور مي كردم موفقيت ، يعني همين كه من زندگي مي كنم .
تا ... آن روز ... و آن مردمك هاي خيس ! انگار آوازي از نور چيزي در قلبم فرو ريخت ! نظمي رو كه با قلاب زمان بافته بودم ، راهي رو كه قدم به قدم ، وجب كرده بودم ! روزها و شبهايي رو كه لحظه به لحظه شمرده بودم ! هر بخشي از زندگي ام ، به اندازه ي قبايي بود كه برايش دوخته بودم ! دستم به همه ميوه هاي درختاني كه كاشته بودم مي رسيد !
دامنم از سيب هاي سرخي كه باد از شاخه هاي زندگي ام مي تكاند ، پر بود . اما ... يك روز ... بعد از آن روز ، ديدم كه اي كاش دستم به ستاره هايي كه به من خيره شده بودند ، مي رسيد . اي كاش ابرهايي كه آبي آسمانم را باراني كرده بودند ، لمس ميكرد . اي كاش زمين خاكي ام رو سبز ميكرد . اون وقت بود كه فهميدم اين قامت براي اين روح بي تاب عاشق ، كوتاهه ! و اين تن ، براي اين همه سوداي پريدن ، تنگ !
بعد از اون روز ، من ، تو بودم يا ديگري ؟! كسي كه نمي شد اونو توي قالب من جا داد . مثل ماهه بي تاب رفتن بودم . مثل ماه گاه حاضر بودم ، گاه غايب . در جمع بودم و تنها .دلم در هواي كودكي بال و پر ميزد . از اسارت بزرگي رها بودم .
دلم مي خواست به دنبال يك توپ كه ناگهان از عرض كوچه به آن طرف كوچه پرتاب مي شد ، بدود . پاي برهنه روي آسفالت خيابون راه برود . دلم مي خواست هميشه كودك بماند . دلم بعد از آن روز ... آرزوهاي كوچك بسياري داشت .
وقتي در جاده سرنوشت با شگفتي گام برداري ، چيزهايي مي بيني كه شايد بسيار ساده ئ بي اهميت اند . ولي هر كدوم از اونا پيام مهمي رو برات سوغات مي آرند . رازي كه مردمك هاي خيس تو به من گفتند . راز بزرگ سر سپردگي رو ، بي هيچ طرح و نقشه اي از پيش طراحي شده ! تسليم محض ! رهايي و آزادي در وسعت آبي آرام ! مثل طعم شگفتي ! رها شدن در افسون زندگي ! دل دادن به هر نشاني از زيبايي !
تو همون نقطه اي بودي كه آغاز شد . نگاهي كه نگاه خدا شد . نگاهي كه همواره در زندگي ، در ازدحام روزهاي تكرار گم شد . نگاهي كه رمز آزادي ذهن از قيد تعلقاته . نگاهي كه از پشت ديوارهاي بلندي كه از ترديد براي خودت ساختي عبور مي كنه و تو رو به ساحت امن يقين وصل مي كنه ! نگاهي كه به يادت مي آره كه تو بارهاي زيادي بر شانه هاي خودت آويختي . رها و سبكت مي كنه . دلير و جسورت مي كنه . شوق زندگي تو رگ هات مي شه ، عطر خوش وصال مي شه . پيش درآمد آوازي در مقام عاشقي مي شه .
پس از كجا ... اين راه طولاني ... كوتاه شد ؟ پس از كجا ... زردها ... سبز شدند ؟! پس از كجا ... سايه ها كوتاه شدند ، نيلوفرها ، شكوفا شدند و بهار ، با نويد وصل و پيوند برايم آغاز شد ؟!
فقط از يك نقطه ! نقطه اي كه تو براي لحظه اي به من خيره شدي و به روح زندگي فرصت دادي تا با من حرف بزنه و راز بزرگ رو براي من فاش كنه . لحظه اي بسيار كوتاه ، به كوتاهي همون لحظه كه چشم هاي من به چشم هاي تو وصل شد . بعد از اون روز ... اون مردمك هاي سياه ...! آه ... اون مردمك هاي خيس .
واي خدايا از يك طرف اين سرفه هاي مكرر ، از يك طرف هم ...
آقا حسابي سرما خورده ام ، اين هوا كه معلوم نيست چه مرگشه ! يه روز آفتابي است و گرم ، يه روز باروني و سرد . هر چند حقم داره ، آخه ناسلامتي بهاري گفتن . ديروز كه داشت بارون مي آمد ، اونم از نوع رگباري به آسمان خيره شدم و گفتم آخي ،آسمان دلش چقدر گرفته بود كه هر چي اشك مي ريزه دلش آروم نمي گيره ؟!
مامان گفت مگه نشنيدي كه ميگن فلاني مثل ابر بهاري گريه مي كنه ، خوب اين همون ابر بهاريه كه داره گريه مي كنه ديگه .!!!
ديدم آره راست مي گه
و امروز كه رفتم آموزشگاه ديدم يكي از استادا فوت كرده و يكي از شاگرداش داره مثل ابر بهاري گريه مي كنه ، ياد همون ابر بهار افتادم كه آن شب از ته دلش گريه مي كرد .
استاد خوبي بود ، هر چند كه ما باهاش كلاس نداشتيم ولي همه مي گفتند كه تو اين چندين و چند سال هيچكي ازش بدي نديده بود ، بيچاره 50 رو هم نداشت تصادف كرده بود .
روحش شاد
ساعت 10:19 دقيقه ي شب است ، آسمون حسابي دلش پر است . نميدونم از كي يا از چي ؟!
ولي 6 ساعتي ميشه كه همين جور اين ابرهاي بهاري دارن مي بارند .
دل من هم پر است ولي از چي ؟؟؟...
اين رو هم نمي دونم ...
چه مرگم شده اين روزها ؟
حوصله ي هيچ كاري رو ندارم ، حتي حوصله ي آپ كردن اين وبلاگ رو كه وقتي شروعش كردم يه هدفي داشتم ولي حالا ...!!!
آن هدفم رو هم گم كردم
اصلا به كل بي هدف شدم
صبح كه خورشيد طلوع مي كنه ومن از خواب ناز بيدار ميشم ، تا شب كه خورشيد خانوم با ناز جاي خودشو به ماه مهربون و ستاره هاي دوست داشتني مي ده ، بي هدف مي چرخم .
فردا روز از نو روزي از نو
هدفم مثلا الان درس خوندن است ، ولي خيلي وقت است كه ديگه آن تمركزم رو هم از دست داده ام و ...
نمي دونم...
ديگه حوصله ي نوشتن رو هم ندارم .
ترجيح مي دم الان برم پشت پنجره ي اتاقم بشينم و زل بزنم به آسمون سياه شب و صداي عشق بازي ابرها رو (همون رعد و برق ) گوش كنم و به موسيقي ملايم بارون دل بدم .
دارم مي نويسم اونم بي هدف و اشكام همين جور از روي گونه هام سر مي خورن و روي كيبورد مي چكند
حس مي كنم اونا يه هدفي دارن ....
كمي كه فكر مينك مي بينم آره ، دلم كم كم داره سبك مي شه .
شب بخير كوچولوي دوست داشتني خوشگلم .
راستي
خدا جوني شب تو هم بخير![]()
دوستت دارم به اندازه ي بزرگيت
ما روحیه کودکی را از دست داده ایم ،
کودک بودن یعنی کنار گذاشتن هر گونه انتقاد و ایرادجویی ، لذت بردن از زندگی سهیم شدن، در همه خوبیها با دیگران عشق ورزیدن و خندیدن ما تصور میکنیم که بالغ شده ایم و دیگر نیازی به آغوش پر مهر مادر نداریم اما لازم است که دوباره کودک شویم.وباهمه دوست وهمزبان باشیم نه ایرادجو و وحشت زده .
ستاره هم شاعر میشود
وقتی در صید شبانگاهی
در تور ماهیگیر 13 ساله می افتد
هر چند کوچک و لغزنده
و از شبکه می گریزد
ولی در چشمان ماهیگیر 13 ساله می افتد
ولی در چشمان ماهیگیر جایی به اندازه ی آبادیت دارد
گفتم که ستاره هم شاعر میشود
این شعر از یک دوست قدیمی است : آیدین

