تبليغاتX
!دختری که دوست نداره بزرگ بشه

 

یه گوشه نشسته بودم که صدام کرد و گفت بیا بازی ؟! منم گفتم باشه ولی چی بازی؟ گفت :

 ا  م م  م م قایموشک؟! 

قبول کردم اما میترسیدم آخه هروقت چشممو بستم دیگه هیچی ندیدم دلم نمی خواست چشم بذارم ؟!! زود گفت تو چشم بذارو تا بیست بشمار ! چون دوستش داشتم هیچی نگفتمو رفتم یه گوشه چشمامو بستم! اما قبلش واسه آخرین بار نگاهش کردم که یادم باشه صورت قشنگش چه شکلی بود   ..؟ بعد هم ... یک .. دو .. سه ...  پنج ...دوازده ... هفت ... چهار ... پونزده ... و بیست !!! اما صدام نکرد که برم. یه کم دیگه صبر کردم اما بازم هیچی نگفت ... گفتم شاید هنوز قایم نشده   دوباره   باز یه کم دیگه شمردم !!! بازم صدام نکرد  !!! چشامو باز کردم رفتم دنبالش خدا کنه زود پیداش کنم

 اول رفتم پیش مورچه اما گفت ندیدتش ؟!!

رفتم پیش مداد رنگی هام اما اونا هم ... 

رفتم پیش رنگین کمون اونم ندیده بودش !!!

خورشید  ابر دشت ... هیچ کس ازش خبر نداشت ...

ترسیدم گریه کردم. تازه پیداش کرده بودم نمی خواستم بره آخه  اگه میرفت خیلی تنها میشدم مثل اون موقع ها ...  گفتم میرم همون جایی که چشم گذاشته بودم شاید برگشته باشه   ...

ولی گم شده بودم حالا اگه اونم پیدا میشد باید منم پیدا میشدم  ... خدا کنه دنبالم بگرده ... به قاصدک گفتم من اینجام زیر این درخت کنار چمن زار !!!

 نمی دونم تا کی باید تنها بمونم که بیاد !!! توروخدا اگه شما دیدینش بگین من همین جا نشستم همیشه منتظرشم ... بگین همین جا زیر درخت کنار چمن زار یه کوچولو نشسته بگین واسه آخرین بار اینقدری نگاش کردم که الان اگر بیاد بشناسمش!! خدا کنه اونم منو یادش باشه  ... یه گل رز قرمز اینجاست که بعضی وقتا باهام حرف میزنه ... بهم قول داده وقتی برگردی بذاره اونو بدمش به تو ... زود برگرد دل من کوچیکه جای غصه و دلتنگی رو نداره  ...

 



پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 |

آخ جون بازم داره برف می آید ، همیشه عاشق برف بوده ام و هستم و خواهم بود . عاشسق پاییز و زمستون و متنفر از بهار و تابستون . و خوشحالم که با اینکه تنها چند روز به بهار مونده ولی بوی بهار و حس نمی کنم . کاش هیچ وقت بهار نمی آمد و همیشه پاییز بود و بعد زمستون و دوباره پاییز و باز زمستون ... .                                                               

                     ولی خوب کار خداست و تو کار خدا هم نمیشه دخالت کرد .                                                              

سه شنبه هشتم اسفند 1385 |


یکشنبه ششم اسفند 1385 |

 

زندگی دایره است

مرکزش صفر بزرگ

و منم داخل آن

و تویی نیز چو من

و من و تو با هم

می توانیم که از صفر

بسازیم عددی

و به اندازه اندازه ی خود

حجم این دایره را بیش کنیم

گرچه صفریم ، ولی گسترش خویش کنیم

پس اگر من به تو یاری نکنم

و تو مانی بی من

یا بمانم بی تو

آسمان بی کس و بی مهر شود

دایره خالی و بی مصرف و خود صفر شود

 



پنجشنبه سوم اسفند 1385 |
Blog Skin