دیشب دیدمش توی چت ، داشتم آفامو چک میکردم که یک پی ام با این مضمون داد : سلام بی مرام . خنده ام گرفت با خودم گفتم من بی مرامم یا تو ولی بعد گفتم مهم نیست . مامان گفت ... ؟ گفتم آره .
خوب جوابشو بده .
- من جوابی ندارم واسه او .
- اذیت نکن ، جوابشو بده.
- فقط به خاطر شما.
جوابشو دادم ، باورش نمیشد . اصلا فکرشم نمیکرد که جوابشو بدم ، فکر کرد نشناختمش ولی بعد که اسمشو گفتم گفت آفرین
کمی از گذشته گفتیم بعد از 6 ماه جدایی داشتیم با هم صحبت میکردیم .
گفتم : خیلی راحت فراموش شدی ، فکرشم نمیکردم اینقدر راحت از دلم بری.
-ولی به من خیلی سخت گذشت ، تازه چند وقت است که به زندگی برگشته ام ، اول به لطف خدا بعد هم کمک بابام. نمیخوام در مورد گذشته حرف بزنیم.
- هر جور که راحتی ، ولی این گذشته است که آینده رو میسازه.
- سکوت ...
در همین لحظه برق رفت ، آه چه شانسی اصلا سابقه نداشته تاحالا .
ساعت 12 بود ، به مامان شب بخیر گفتم و رفتم تو رختخواب چشام و بستم و به آن یکسالی که واسه هم میمردیم فکر کردم ، چی شد که اینطور شد؟ چرا ناگهان همه چیز از هم پاشید ؟ چرا اینقدر بد قول شده بود ای اواخر ؟ چرا اینقدر دروغ میگفت ای آخریا ؟ چرا ؟چرا ؟ چرا؟؟؟؟؟؟ و100000 چرای دیگر .
از خودم پرسیدم من که اونقدر دوستش داشتم چطور اینقدر زود فراموشش کردم ؟( ولی تاوان های زیادی واسه ی این به اصطلاح عشق دادم ) منی که با یه آه کشیدن اون 1 روز تمام اشک می ریختم ، چطور وقتی 3 ساعته تموم پشت تلفن گریه میکرد و میگفت بگو که دوستم داری ، میگفتم دوستت ندارم و اشک میریختم
آره سنگ شده بودم ، دخترکی که همه میگفتند سراپا احساس است حالا اینطور بی احساس شده بود . و او باعث همه ی اینها بود ، باعث خرد شدنم ، باعث بی احساس شدن و سنگ شدنم و باعث مبتلا شدن به این بیماری های جورواجور ، هیچ وقت یادم نمیره وقتی که دکتر به جواب آزمایشات و نوار قلب و اکو نگاهی انداخت با یه حس دلسوزی مبهم گفت : تو با خودت چه کردی دختر ؟ تو مگه چند سالته ؟ بعد شروع کرد به تجویز : عصبانیت ممنوع ، غصه ممنوع ، گریه سم . خنده ام گرفت ، مگه او میگذاشت که من گریه نکنم . دکتر با عصبانیت نگاهم کرد و گفت : خنده داشت ؟ گفتم : بله ، خیلی . بعد خداحافظی کردم و بیرون مطب منتظر مامان ایستادم تا بیاید و به خانه برگردیم .
آن روز بود که تصمیمم رو گرفتم و خواستم که تمومش کنم و این کارو کردم و حالا هم خیلی خوشحالم .بدون او زندگی خیلی برام لذت بخش تره اینو به خودشم گفتم .
آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر،
که به آسمان بارانی می اندیشید
و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر باران،
که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود
و آنگاه بانوی پر غرور باران را
در آستانه نیلوفرها،
که از سفر دشوار آسمان باز می آمد.
احمد شاملو
تو خو گرفته مثل سایه ، به روح پژمرده ی سنگی
دلم بدجوري گرفته ، نميدونم چه مرگمه
چند روزيه كه بي هدفم ،
اصلا قاطي كرذم به خدا
برام دعا كنين زياد...![]()
براستی ای پروردگار زیبا و مهربان در برابر این همه لطف و بخشندگی چه میتوانم بگویم؟
این همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم؟
خداوند نه برای خورشید و نه برای زمین بلکه برای گل هایی که برایمان می فرستد چشم به راه پاسخ ماست .![]()
چه کسی جز تو شایسته بهشت خداوند ؟!
شرمسار زندگی ات مباش
به لحظه لحظه اش
افتخار کن !!!
بزرگراههای مهندسی ساز
ما را به هم نمی رسانند .
عشق با قوانین بیگانه است
از بیراهه ها بیا
برای دیدن کسی
که عمریست دوستت دارد !
تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز
تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد
جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت
خدا سکوت کرد
آسمان و زمین را به هم ریخت
خدا سکوت کرد
به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم
اما یک روز دیگر هم رفت
تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی
تنها یک روز دیگر باقی است
بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن
لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟
با یک روز چه کار می توان کرد ؟
خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است
و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید
و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت
حالا برو و زندگی کن
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید
اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد
قدری ایستاد
بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد
بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم
آن وقت شروع به دویدن کرد
زندگی را به سر و رویش پاشید
زندگی را نوشید و زندگی را بویید
و چنان به وجد آمد
که دید می تواند تا ته دنیا بدود
می تواند بال بزند
می تواند
او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد
اما
اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید
کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید
و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد
و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد
لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد
او در همان یک روز زندگی کرد
اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند
امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود

