تبليغاتX
!دختری که دوست نداره بزرگ بشه

اگر فقط 3 روز براي ديدن فرصت ذاشتيذ به چه چيزهايي نگاه مي كرديد؟؟

ذوستان گلم نظرات قشنگتون رو برام بنويسيد.



جمعه دهم آذر 1385 |


جمعه دهم آذر 1385 |

 

غروب پاییز بود و منم مست دلتنگی ام .نم نمک قدمی می زدم و بی هدف در کوچه پس کوچه های بی قراری می رفتم به یه نا کجا آبادی . داشتم با زندگی دست و پنجه نرم می کردم . آره داشتم کم آوردنمو دیگه باور می کردم . خسته و تنها می رفتم فقط به دور دست خیره شده بودم . یه تک درختی روی یه بلندی یه طورایی منو جذب خودش کرد . رفتم کنارش و دیدم ای دل غافل این که از من حالش بدتره . برگای رنگ و وارنگش ریخته بودن رو زمین . بهش گفتم تو هم مثه خودمی ، هیچ کس رو نداری ، همه تنهات گذاشتن تو هم نا امیدی مثه خودم ، همه چیز و از دست دادی ، دلت به چی خوشه وقتی یه برگم نداری ؟ نا امیدتر راه افتادم تا برم . چند قدمی نرفته بودم که خیال کردم یکی داره صدام می کنه . برگشتم و دیدم یه پرنده رو شاخه های خشک این درخته داره لونه می سازه . یهو جا خوردم ، یه حسی پیدا کردم ، حس بودن ، حس خواستن . این درخت خشکیده پناه یه پرنده شده ، همدم و همسایه پرنده . احساس کردم وجدانم می خواد حرف بزنه . بهم گفت این درخت رو ببین به امید بهار سال آینده که دوباره شکوفه بده توی پاییز دلش خوشه که یه پرنده همدمشه و تونسته یه کاری انجام بده .

اما تو چی ؟ تو چطور به خودت امید دادی ؟ تو پناه کی شدی تو اوج بی پناهی ؟ بس کن دیگه ...

دلم به حال خودم سوخت که تا حالا هیچ کاری واسه دل و وجدانم نکردم . آره رفیقی که داری حرفامو می خونی منو دیگه کمتر می بینی آخه بهش رسیدم به همونی که باید خیلی سال ها پیش از این می رسیدم . تو هم می تونی ، فقط بخواه ، از من که کمتر نیستی ، بیا واسه یه بارم که شده به خاطر وجدانت یه کار خوب کن . اگه هر کی به تو بدی کرد ، تو خوبی کن . اگه کسی دلتو شکست ، تو دلداری کن . اگه کسی بهت نارو زد ، تو محبت کن .

آره عزیز دل نذار وجدانت مثه من بخوابه دیگه زیاد وقت نداری ها . فقط اینو بدون که خدا دوستت داره و یه روزی ، یه کسی ، یه چیزی ، یه جایی ، یه جوری ، صبر داشته باش  ، صبر داشته باش .

 

 

 



جمعه دهم آذر 1385 |

عادت

 
 

 

 

آخرین باری که با هم بودیم

اشک می ریختی

پرسیدم : " مگه خودت نخواستی که برم ،

پس چرا اشک می ریزی؟! "

ولی تو چیزی نگفتی و فقط اشک ریختی

اونروز تمام مدتی که با هم بودیم

هیچ نگفتی و فقط اشک ریختی

موقع خداحافظی بلند شدم و گفتم :

" همیشه دوستت داشتم و دارم،

مراقب خودت باش

خدانگهدار ."

وقتی خواستم برم،

فقط گفتی : " من به تو عادت کردم ،

وقتی بری خیلی تنها می شم . "

و من همان لحظه دلم گرفت

آخه توی آن یکسال فکر می کردم دوستم داری

چون همیشه گفته بودی که دوستت دارم ،

ولی حالا می فهمیدم که همش دروغ بوده ،

و تو حالا می گفتی که ، وقتی من برم

تو فقط تنها می شی ... همین

هیچ لحظه ای تو زندگی برایم سخت تر از آن لحظه نبود که فهمیدم

من فقط تنها ییتو برات پر کرده بودم . همین ... .

 

می نای دی وونه

 



جمعه دهم آذر 1385 |

کوچ

 
 

ن کوچ خواهم کرد

تا رفیع ترین قله ی خورشید

تا سپید ترین جاده ی امید

تا عمیق ترین لحظه های نیایش

آنجا که دیوارها فاصله نیندازند

و کوچه ها نشان از غربت در دل نداشته باشند

آنجا که آسمانش آبی است

شب هایش مهتابی است

و عشق بیداری است

آنجا که دوستی ابدی است

و زندگی پر ز معنی است

جایی که در آن ،

روی گلبرگ سرخ گونه ی دلم

جای پای باران خالی است .

 



جمعه دهم آذر 1385 |

 

 

ای تجلی عشق

آینه رنگ دلواپسی است

چشم هایی منتظر ،

در تمنلی نگاه مهربان توست

دل بارانی ام

بی تو بی فروغ و سرد است

مرا از ژرفای سیاهی

به انتهای نور رسان

می دانم ؛ عشق

خورشید جاودان حضور توست .

 



جمعه دهم آذر 1385 |

باز قطره های باران

از چشمانم فرو می ریزند ،

و بر روی گونه هایم روان است

و باز سوال همیشگی سراسرذهنم را فرا میگیرد

" تا به کی باید منتظر ماند ؟! "

" تا به کی باید بارید ؟! "

و با خود فکر می کنم

بر سر کدامین جاده ی انتظار منتظر نمانده ام

ولی افسوس

که پاسخ هیچ کدام از این سوال ها را نمی دانم

و فقط یک چیز را خوب میدانم :

او دیگر هیچگاه باز نمی گردد...

هیچگاه... .

 

می نای دی وونه



یکشنبه پنجم آذر 1385 |

 

گفت : دستت را به من بده از آتش بگذریم

آنان که سوختند ، همه تنها بودند

دستت را به من بده .



یکشنبه پنجم آذر 1385 |

 

 

وقتی می بارد

سنگینی بار نگاهش را

به صورتم حس می کنم

قطرات عشق روی گونه ام می ریزد

ردپای باران بر چهره ام نشسته

خیس نرمی به کف دستانم

که دعا گونه برایش دراز گشته ، لمس می کنم

چشمانم را می بندم

تا شویندگی بار سنگین غمم را حس کنم

باران عشق روی قلبم

ز مهریر مرگ را آب می کند .

 

 

 



یکشنبه پنجم آذر 1385 |

Botanical Exterior


جمعه سوم آذر 1385 |
Blog Skin