من زندگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره مي ترسم
دين را دوست دارم ولي از كشيش ها مي ترسم
قانون را دوست دارم ولي از آيينه مي ترسم
سلام را دوست دارم ولي از زبانم مي ترسم
من مي ترسم پس هستم
اينچنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم ولي از روزگار مي ترسم
..............
در بستر خشك رودخانه بر مزار ماهي گل تشنه مي رويد .
باران شبانه تصوير ماه را در بستر خشك رودخانه افكند .
بعضي ها ، بارشان بار است و بعضي هيچي بارشان نيست
اكثراً دل مي دهند و قلوه مي گيرند وبعضي فقط دل مي دهند ...
براي غلبه بر تاريكي ها ، سعي كنيد چراغ دلتان را روشن نگهداريد .
هر بامداد ، يك فرصت تازه است ، فرصتي براي دوباره روئيدن .
بعضي ها ،هر چقدر تند مي روند به خودشان نميرسند ،شما چطور ؟
در زندگي جماعتي كه جز ترس چيز ديگري را نمي شناسند اميد جايي ندارد .
حتي يك ساعت خراب هم يك زماني را درست نشان مي دهد .
در بعضي حقي وجود ندارد كه ضايع شود .
يكي مي گفت : آخرين چيزي كه به زندگي معنا مي دهد مرگ است .
زندگي را چه عرض كنم ولي مرگ ، براي هيچكس كم نمي گذارد .
در يك جامعه مصرفي ،همه وجود مرگ را از ياد مي برند .
مرگ ، پلي است كه بعداً از آن خواهيم گذشت ....
مرگ ، يك پاي زندگي است .
مرگ همه كاره زندگي است .
زمستان می گذرد، و از آن جا که دوران استفاده از کرسی و زغال مدت هاست به سر آمده هيچ کس روسياه نخواهد ماند.
هيچ کس حرف هايت را جدی نمی گيرد؛ اين است بزرگ ترين مشکل کسی که به شوخ طبعی شهرت دارد.
تو را به خاطر همه ی فضيلت هايت کيفر می دهند، و آن چه بر تو می بخشايند تنها لغزش های توست.
چه سقوطی بالاتر از اين که يک "هميشه منتقد" بی رحم از تو تعريف کند....
شعارها؛ اختراعی برای نشخوار آسوده ی اذهان خالی از شعور است .
چه تلخ است درک اين حقيقت که عشق با مهربانی تفاوت بسيار دارد.
مرگ را به اندازه ی مردن دوست می دارم.
باران با گلهاي دامنت زيباترين دسته گل را به آب مي دهد .
خودنويسم كلاهش را به احترام كاغذ سفيد بلند مي كند .
خورشيد از حاصل جمع روزها امروز را مي بيند .
واسه ی دل شکستم تو یه مرهمی می دونم
بال پرواز منی تو عشق ُ تو نگات می خونم ؛
نمی خوام دلت رو حتّی لحظه ای شکسته باشم
اگه چشمات گریه کردن بهتره زنده نباشم ؛
توی قصّه اگه حتی قراره یکی بمیره
تن تو همیشه سالم عاشقت برات بمیره ؛
فکر یک لحظه نبودت جونم ُ ازم می گیره
این همیشه یک سواله "کی واست جز من می میره؟"
توی روزای نبودت همیشه یاد چشاتم
برقش از یادم نمیره تو می دونی من فداتم ؟
گفته بودم اگه یک روز قفسی برات نبودش
هم نفس میشیم غریبه تو بدون ؛ مرد و قولش ؛
تو غریبه بودی اون روز برای این قلب تنها
می شکنیم قفس رو حالا می رسیم به اوج رویا ...

عشق گاهي خواهش برگ است در اندوه تاك
عشق گاهي رويش برگ است در تن پوش خاك
عشق گاهي ناودان گريه ي اشك بهار
عشق گاهي طعنه بر سرو است در بالاي دار
عشق گاهي يك تلنگر بر زلال تنگ نور
پيچ و تاب ماهي انديشه در ژرفاي تور
عشق گاهي مي رود آهسته تا عمق نگاه
همنشين خلوت غمگين آه
عشق گاهي شور رستن در گياه
عشق گاهي غرقه ي خورشيد در افسون ماه
عشق گاهي سوز هجران است در اندوه ني
رمز هوشياريست در مستي مي
عشق گاهي آبي نيلوفريست
قلك انديشه ي سبز خيال كودكيست
عشق گاهي معجز قلب مريض
رويش سبزينه اي در برگ ريز
عشق گاهي شرم خورشيد است در قاب غروب
روزه اي با قصد قربت ذكر بر لب پايكوب
عشق گاهي هق هق آرام اما بي صدا
اشك ريز ذكر محبوب است در پيش خدا
عشق گاهي طعم وصلت مي دهد
مزه ي شيرين وحدت مي دهد
عشق گاهي شوري هجران دوست
تلخي هرگز نديدن هاي اوست
0
عشق گاهي يك سفر در شط شب
عشق پاورچين نجواي دو لب
عشق گاهي مشق هاي كودكيست
حس بودن با خدا در سادگيست
عشق گاهي كيمياي زندگيست
عشق در گل راز ناپژمردگيست
عشق گاهي هجرت از من تا ما شدن
عشق يعني با تو بودن ما شدن
عشق گاهي بوي رفتن مي دهد
صوت شبناك تو را سر مي دهد
عشق گاهي نغمه اي در گوش شب
عادتي شيرين به نجواي دو لب
عشق گاهي مي نشيند روي بام
گاه با صد ميل مي افتد به دام
عشق گاهي سر به روي شانه اي
اشك ريز آخر افسانه اي
عشق گاهي يك بغل دلواپسي
عطر مستي ساز شب بو اطلسي
عشق گاهي هم حكايت مي كند
از جدايي ها شكايت مي كند
عشق گاهي نو بهاري گاه پاييزي سرخ زرد!
گاه لبخندي به لب هاي تو گاهي كوه درد
عشق گاهي دست لرزان تو مي گيرد درون دست خويش
گاه مكتوب تورا ناخوانده مي داند زپيش
عشق گاهي راز پروانه است پيرامون شمع
گاه حس اوج تنهاييست در انبوه جمع
عشق گاهي بوي ياس رازقي
ساقدوش خانه ي بن بست ياد مادري
عشق گاهي هم خجالت مي كشد
دستمال تر به پيشاني عالم مي كشد
عشق گاهي ناقه ي انديشه ها را پي كند
هفت منزل را تا رسيدن بي صبوري طي كند
عشق گاهي هم نجاتت مي دهد
سيب در دستي و صاحبخانه راهت مي دهد
عشق گاهي در عصا پنهان شود
گاه بر آتش گلستان مي شود
عشق گاهي رود را خواهد شكافت
فتنه ي نمروديان زو رنگ باخت
عشق گاهي خارج از ادراك هاست
طعنه ي لولاك بر افلاك هاست
عشق گاهي استخواني در گلوست
زخم مسماريست در پهلوي دوست
عشق گاهي ذكر محبوب است بر ني هاي تيز
گاه در چشمان مشكي اشك ريز
عشق گاهي خاطر فرهاد و شيرين مي كند
گاه ميل ليلي اش با جام مجنون مي كند
عشق گاهي تاري يك آه بر آيينه اي
حسرت نا ديدن معشوق در آدينه اي
عشق گاهي موج دريا مي شود
گاه با ساحل هم آوا مي شود
عشق گاهي چاه را منزل كند
يوسفين دل را مطاع دل كند
عشق گاهي هم به خون آغشته شد
با شقايق ها نشست و هم نشين لاله شد
عشق گاهي در فنا معنا شود
واژگان دفتر كشف و تمناها شود
عشق را گو هرچه مي خواهد شود
با تو اما عشق پيدا مي شود
بي تو اما عشق كي معنا شود...؟
كيوان شاهبداغي
21. راز عشق در این است که
به دیگری لذت ببخشی ، و لی عشق را برای لذت
نخواهی .زیرا عشق حقیقی هوا و هوس نیست .
هر چه نفس قوی تر باشد ، تقاضاهایش بیشتر می شود
و هر چه تقاضا های نفس قوی تر باشد ،
خودپرستی را در تو بیشتر و بیشتر تقویت میکند .
عشق چهره واقعی خود را در ملایمت و مهربانی آشکار
میکند ،نه در لذت جویی .
22. راز عشق در مراعات حال دیگری است .
هر قدر که ملاحظه حال دیگران را می کنی ،
کسی را که دوست داری بیشتر ملاحظه کن .
23. راز عشق در این است که
جاذبه های خود را با دیگری قسمت کنی .
جاذبه نیرویی لطیف و نافذ است که
از دیگری دریافت می کنی .
این نیرو تنها با بخشش رشد میکند .
24. راز عشق در ایجاد تنوع در زندگی است .
نگذار که روزمرگی ها
مثل سیم های کوک نشده ساز ،
نغمه زندگی عاشقانه تان را
به نوایی غم انگیز تبدیل کند .
25. راز عشق در این است که
در هر فر صتی در کنار هم آرام بگیرید ،با هم تنها
باشید ، و افکارتان را با یکدیگر در میان بگذارید .
لازم نیست برای سرگرم شدن حتما
از محرکات خارجی استفاده کنید .
قرار بگذارید که بیشتر با هم تنها باشید
تا بتوانید خودتان باشید .
26. راز عشق در این است که با زمانه کنار بیایید .
مایع عشقتان را طوری نگه دارید
که بتوانید گودالهایی
را که زندگی پیش پایتان میگذارد ،پر کنی.
27. راز عشق در این است که
به محبوبتان قدرت و آرامش بدهید
و از او قدرت و آرامش دریافت کنید ، اما نه با اصرار .
28. راز عشق در استواری است .
در فصول مختلف زندگی ،
عشقتان را مانند کوه بلندی استوار ،
مانند خاک حاصلخیزی پر ثمر
و مانند آفتاب چنان در مرکزیت نگه دارید ،
که همه ستارگان گسترده زمان و فضا به دو
ر آن گردش کنند.
دوستان گلم این راز عشق ها هم بالاخره تموم شدند ُ امیدوارم مفید بوده باشند.
من ازمردن نمی ترسم،هراس از زندگی دارم
که هر روزش مثه دیروز،از این تکرار بیزارم
من از مردن نمی ترسم،که هر چی باشه یکباره
هراس از زندگی دارم،که دردش پر ز تکراره
اگه زندگی همینه،آره من عاشق مرگم
می خوام از شاخه بیفته،دونه آخر برگم
زندگی مثه یه داسه،آدما مثل درختن
ظریفاشون زود میمیرن،دیرتراونا که سختن
این دیگه دست آدم نیست،زورکی میاد به دنیا
به خودش میاد می بینه،افتاده تو قعر دریا
کسی از ما نمی پرسه،دنیا اومدن به زوره
یکی سالمه ،یکی نه،یکی افلیج، یکی کوره
به خودش میاد یه وقت که،واسه برگشت خیلی دیره
می کنه جون روزی صد بار،روزی صد دفعه می میره
![]()
![]()
![]()
قصه ، قصه ی یه مرد
قصه ی اشکای سرد
کسی چشماشُ ندیده
کی می دونه غرق درد ؟؛
واسه اون چشای نازت
شب و روزشُ یکی کرد
پا گذاشت تو جاده ی عشق
تا تهِ گریه سفر کرد ؛
نیستی یک لحظه ببینی
عاشقت داره می میره
نفسای آخرینُ
خیلی وقته که کشیده ؛
آسمون بی ستاره
هر شبش تیره و تاره
ماه پر غرورمونم
واسه ی تو بی قرارِ؛
آی ستاره ، آی ستاره
دل من با تو بهاره
وقتی تو نیستی عزیزم
زندگی بی تو محال ؛
آی ستاره ، آی ستاره
نگو دل خبر نداره !
که دلت یه جا اسیره
اون کیه ، کدوم بیچاره ؟ ؛
یکی مثل من ، یه ساده
دل اونم سر کارِ
بازی دادی هممون ُ
دیگه این آخر کاره !؛
عاشقت دستتُ خونده
می دونه فایده نداره
ولی باز می خواد بمونی
کنارِِ این قلبِ پاره ... .
رهّام ، اشکای سرد –(23,24,26)/5/1385

