تبليغاتX
!دختری که دوست نداره بزرگ بشه

گرفتار

 
 

 

نظم عمومی وجودت را بر هم زدم!

بند چشمانت را 1000 بار از اشک تر کردم!

زندانیان دیگرت را فراری دادم!

عاشق اشوبگر تو اینجاست

مرا به انفرادی قلبت بیانداز!!!

 

 

 

 

برای نقد کردن چکی دیگر

که روی آن نوشته بود: "دوستت دارم"

تمام شهر را زیر پا گذاشتم

نمیدانم،شاید روزی نمایشگاهی دایر کنم

از این...

چک های بی محل در وجه حامل!!

 

 

  

 

سرافراز از فتحی بزرگ

پا به سلول انفرادی قلبت نهادم.

کلمه ای درخور احساسم نمی یابم،

حال که یادگاری های...

نوشته بر در و دیوار را می خوانم!!!

 

 

  

جشنواره ای از برگهای برنده

برای هر لحظه که بخواهید در دست دارم!

"درست زمانی که همه چیز طبق معمول است،

حرف تازه ای می زنی

گاه از کهنه ترین وقایع."

از زبان شما شنیده ام!!!

 

 

 

در انتظار لبخند یک گنجشک

روز را به شب باید رساند

هنوز بر این باورم

که معجزه،چیزی بیشتر از ...

عاشق شدن یک کرگدن نیست!!!

 

 

 

 

 



پنجشنبه سی ام شهریور 1385 |

 

.آموخته ام... كه زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

. آموخته ام... كه كوتاهترين زماني كه من مجبور به كار هستم، بيشترين كارها و وظايف را بايد انجام دهم

آموخته  ام... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا  رفتن  از كوه هستيم

آموخته ام... كه فرصتها  هيچ گاه از بين نميروند، بلكه شخص ديگري  فرصت از دست رفته  ما را تصاحب خواهد  كرد

.آموخته ام...  كه هيچ كس در نظر ما كامل  نيست تا زماني كه عاشق  بشويم

.آموخته ام... كه لبخند ارزانترين راهي است كه ميتوان توسط آن نگاه  را وسعت داد

.آموخته ام... كه نمي توانم احساسم  را انتخاب  كنم، اما  مي  توانم نحوه برخورد با آن را انتخاب  كنم

 

 



پنجشنبه سی ام شهریور 1385 |

 

 

عشق عشق می آفریند

عشق زندگی می بخشد

زندگی رنج بهمراه دارد

رنج دلشوره می آفریند

دلشوره جرات می بخشد

جرات اعتماد بهمراه دارد

اعتماد امید می آفریند

امید زنگی می بخشد

 زندگی عشق می آفریند

عشق عشق می آفریند

مارکوت بیگل

 

 

 



پنجشنبه سی ام شهریور 1385 |

 

 

چه بگویم؟ سخنی نیست.

می وزد از سر امید نسیمی،

لیک، تا زمزمه ای ساز کند

در همه خلوت صحرا

                              به ره اش

                                            نارونی نیست.

چه بگویم؟ سخنی نیست.

                        *                *               *

پشت درهای فروبسته

شب از دشنه و دشمن پر

به کج اندیشی

                     خاموش

                                نشسته ست.

بام ها

        زیر فشار شب

                              کج،

کوچه

        از آمد و رفت شب بدچشم سمج

                                                        خسته ست.

                       *                 *               *

چه بگویم؟ سخنی نیست.

در همه خلوت این شهر، آوا

جز ز موشی که دراند کفنی، نیست.

وندر این ظلمت جا

جز سیانوحه ی شومرده زنی، نیست.

ور نسیمی جنبد

به ره اش

                نجوا را

                           نارونی نیست.

چه بگویم؟

سخنی نیست......

 

شاملو

 

 



پنجشنبه سی ام شهریور 1385 |

دلم

 
 

 

 

بر شاخه های تمام درختان
آشيانه داشت
از اين آشيان به آن آشيان
از اين شاخه به آن شاخه
می پريد
و زندگی را می گذراند
تا آن روز
که در حياط تو نشست
و به خانه ات آمد
و برای هميشه آشيان هايش را به فراموشی سپرد
آن روز
سرپناهی يافت
دلم

 



پنجشنبه سی ام شهریور 1385 |

 

 

 

 

دلم هوای نوشتن کرده بود امروز


باد و بارونی بود درون دلم


و صدای چند کلاغ و جير جيرک


کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن


خب ...
اين از اين تو که رفتی ومنو تنها گذاشتی اما تنها نيستم!!


برای کی بنويسم حالا ؟

 

تازه برای کسی هم که بنويسم کی ببره براش


يادم اومد آدم برای خدا که چيز بنويسه بذاره زيرِ فرش خدا خودش بر می

 

داره


پر شدم از شوق برای نوشتن


دمر دراز کشيدم روی زمين و دستی زير چونه و دستی روی کاغذ نوشتم

 

 

 

 

سلام محبوب من ...


چقدر تو صبح و قشنگ شروع می کنی


صدای خروس و کلاغ را که می پيچونی در هم و نسيم و که می وزونی

 

بينشون آدم حالی به حالی می شه


هيچ دلبری نمی تونه مثل تو , همين اول صبح دل آدم را اينطور ببره


خورشيد هم ناز می کنه مثل خودت

 

 

 اونقدر که دست می کشه به سر و صورت آدم و داغش می کنه با سر پنجه

 

هاش.


تو هم دست می کشی به دل آدم و عاشقش می کنی


معشوق صبور من ...


می فهمم که شب ها وقتی غرق می شم توی خواب ,می آی  پيشم


دستت و حس می کنم که روی پيشونیم دونه های شبنم می کاره


رد بوسه ات هم می سوزونه لبم و

 

 تا صبح ...

 

 

 

 

مثل آتیش داغی و مثل آب شفاف


اگه تو نبودی تو معنی نداشت


تو تمام تویِ منی


اگه می بينی چشمم به در می مونه


نه اينکه يادم رفته تو هستی


که می دونم هستی در کنارم

 

 

 

منتظرم کسی بياد که ببينه چقدر تو هستی

 

و بِره و بگه کسی نياد .


معبود من ...


اگه ديدی روزی کسی کنارم بود


خودت می دونی و می فهمی که به يقين تکه ای از تو رو با خودش داشته

 

که رهاش نکردم


مگه نه اينکه تو در زيبايی ها يی


گل را اگر ببويم لذتم از بوی توست

 

 

 

مطلوب من ...


سرم رو گاهی بگير بين بازوانت


نکنه يادت بره که سخت نيازمند تم


من اگه يادم بره تقصيره توست که يادم نمیندازی


تو بايد منو بارور کنی
  از تموم خواستن هام


تو خيلی خوبی برای کسی که دوستت داره


و برای کسی که يادش رفته دوستت داره

 

مهربونم ...


می شه از اين به بعد بنويسم برات؟


چرا نشه؟


راستی يادت نره، اون تويی رو که می گفتم تکه ای از تو را داره ...


((  چون می دونی


گاهی حس می کنم که من برای دوست داشتن تو خیلی کوچیکم،آخه خود تو

 

خيلی بزرگی برای اينکه دوستت داشته باشم يک توی کوچکترو به من بده


تا به واسطه ش عشق بورزونم به تو  ))

 

 

 

 

تو چقدر مهربونی


مواظب خودت باش.

 

...

 

 

نامه رو تا کردم و سُروندم زير گوشه ی فرش
خدا خودش حواسش هست

کاش جوابش و بده

نده هم می دونم که می خونه

چقدر خوبه آدم کسی و داشته باشه که براش چيز بنويسه

                                                                             باز ساعت گذشته از نيمه...

 



پنجشنبه سی ام شهریور 1385 |

 
 

کاش تو آن خورشید بودی که با نور خود به روحم گرما و روشنایی می بخشیدی...اما نه کاش تو آن گل یاس سفیدی بودی که با بوییدنش لبخند بر لبانم می نشست...اما نه گل یاس روزی پرپر می شود و تنها عطرش باقی می ماند.

پس بگذار آخرین آرزوهاییم را برایت بگویم کاش تو همان اتاق فیروزه ای من بودی که همیشه در کنارت باشم و همیشه در تو محبوس باشم - آنگاه هرگز تو را فراموش نخواهم کرد و همیشه عطر گل یاس سفید تو در اتاقم خواهد پیچید.

 

 

زندگی کردن در امید، زندگی کردن

در آینده است،                                  

 واین خود به تعویق انداختن زندگی به معنای واقعی

است.                                                       

 هم اینک هم اینجا زندگی کن.

 زندگی به طرز فوق العاده ای                       

لذتبخش است.      

 همینجا دارد می بارد و تو جای دیگری را         

می نگری    

 

اوشو



پنجشنبه سی ام شهریور 1385 |

 
 

خدایا

 
 

 

 

 

خدايا!

من هر روز گناه کارت را ببخش

خدايا چطور بر من خشم نمي گيري؟ صبر تو کاسه صبر مرا لبريز کرد!

خشم تو در کجاي اين عالم خاکي پنهان شده؟

خدايا!ياد زيبايت را از خاطرم مگير

عشق عالم گيرت را از اين بنده حقيرت دريغ نکن

خدايا! شرمم مي آيد که مرا مي خواني و من رو بر مي گردانم

خدايا! شرمم مي  آيد که پاکي را از ياد برده ام

خدايا! شرمم مي آيد که عشق تو فراموشم شده

خدايا! يادت را از خاطرم دور مکن

مي دانم که مستي ام و هشياريم از اراده توست،مي دانم که خواب و بيداريم از اراده توست

مهري که بر گوش و چشمم زدي باز کن

دلم بسته تر از هر روز، غرق در دنياي هوس، عشق تو را به ياد نمي آورد

مي دانم که اينجايي، مي دانم که دوستم داري

مي دانم که نزديک تري به من، از خودم

خدايا پرده از رويم بردار تا عشقت وجودم را شعله ور کند

دلم طاقت دوري از تو را ندارد، خدايا می دانم که مرا نگاه میکی! توانم بده تا نگاهت کنم

 

 

 

 



پنجشنبه سی ام شهریور 1385 |

... .

 
 

شكوه هاي بي انتهاي ما آدمها ! چرا دنيا اينقدر به چشم ما سياه شده است ؟ مي دانم ريشه همه اين دردها در ترس است ! ترس از دوست داشتن ... ترس از دوست داشته شدن .... ترس از انتهاي راه كه بي اعتبار شويم ...! اما همه در بطن انديشه هاي خود آگاهند كه تا خطر نكنيم خود را نخواهيم شناخت ... راستي تا به حال فكر كرده اي كه دوست داشته شدن بسي سخت تر از دوست داشتن است؟ براي خواهان يك دل زيبا شدن بايد زيبا باشي ... زيبايي كه دست خود آدم نيست ! لابد اين از مغزت خواهد گذشت ... اما از من كه بپرسي مي گويم هر آدمي يكي از اجزاي صورتش زيباست ... براي دوست داشته شدن از آن مهمتر بايد بخشنده باشي ... قدرت بخشيدن يك لبخند ، يك اعجاز در زندگي تو به پا خواهد كرد ... حال با خود بينديش آيا توان بخشيدن يك نگاه مستقيم ... يك تبسم شيرين را به آنكه دوستش داشته اي داشته اي ؟! خوب بينديش 

                                               

 



سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 |
Blog Skin