تبليغاتX
!دختری که دوست نداره بزرگ بشه

تمام روز را راه می رفتیم...

تشنه،خسته،پشیمان از زندگی!

به دیواری رسیدیم غیر قابل نفوذ

می گفتند آن سوی این سد عظیم،آرزوها برآورده می شوند

او تمام رموز عبور را به من آموخت

و گفت: "گاهی شایسته ها مجال نمی یابند

توانستن و نرسیدن را بیاموز،

وقت بازگشت است!!! "



سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 |

 

 

در خیابانی بدون درخت،

روزی خداوند پرنده ای به سراغم فرستاد

تا دوباره ثابت کند،حواسش به من هست!

و من نیز به نشانه قدردانی از آن لطف بیکران ،

آستین آن پیراهنم را ...

هنوز نشسته ام !!!

 



سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 |

 

 

  ماهي سياه کوچولو
نشسته بود کنج خيال
دلش پر ازهزارتا غم
فراموشيش کاري محال
دفتر خاطراتشو
دونه دونه ورق مي زد
انگارکه از گذشته ها
صداهايي يواشکي
توي گوشش شلاق مي زد
کجايي تو؟ کجايي تو؟
مي بينمت که خوابي تو
گرفتاراين آبي تو
خونه تو اينجا ها نيست
برکه جاي ماهي ها نيست
اونم يه ماهي مث تو
دردري ناز نازکي
لپ گلي عروسکي
دلم مي گيره مي بينم
دور خودت چرخ مي زني
هر روز تو اين تاريکيا
بال بال و پر پر مي زني
ماهي دلش گرفته بود
انگاري از اين روزگار
بجز سياهي تنش
چيزي ديگه نديده بود
نمي دونست چيکار کنه
به کي بگه، کجا بره
درد رو يه جور دوا کنه
برکه براش تنگ شده بود
آبي آب از قديماش
از اون روزاي اولش
سنگين و بي رنگ شده بود
قديما رو يادش اومد
اون روزهاي قشنگ و ياد موندني رو
قصه هاي مادر بزرگ
يه عالمه شعرهاي دوست داشتني رو
يادش اومد
يادش اومد، ديوارهاي گل گلي رو
اتاقهاي مثه حباب
دالوناي کاهگلي رو
دعواهاي زير گذر
قصه هاي قديم رو
ورق مي زد تو خيال
گذشته هاي دور رو
دلش مي خواست نبينه
روزهاي سکوت و کور رو
روزهاي رفته بر باد
عکسهاي مونده بر ياد
يک دفعه تو قعر آب
چيزي دلش رو آزرد
خيال روزهاي بعد
روزاي سرد و تاريک
بدون هيچ اميدي
اون رو به نيستي ميبرد
يادش اومد تو برکه است
يه جاي بن بست و کور
راه نداره به جايي
به آرزوهاي دور
آروم به گوشه اي رفت
چشماشو رو هم گذاشت
خودش رو ديد تو دريا
با ماهي هاي ديگه
خندون و شاد و رها
...
انگار ديگه غم نداشت
فرداي اونروز ديگه
کسي ماهي رو نديد
ماهي رفته بود به خواب
اما قلب اون برکه
با تموم نداريش
واسه ماهي مي طپيد

 

 



سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 |

 

دوست داشتي مي دانستم دوست داشتنت را،

دوست داشتي مي دانستم و مي فهميدم تورا و تورا،

مي خواستي باشم و در كنارم باشي،

مي خواهمت و خواهم خواست براي هميشه

اگر پل يك رنگي مان نشكند، اگر دستان پر مهرت سرد نشود، اگر چشمان عاشقت نگريد،

اگر باز باشي و قلبت را باز گذاري اگر بخواهي تنهايي قلبم رابشكني، اگر خواهي غروب سردم راگرم سازي  باش تا باشم.

اگر عاشق لحنم شوي تا عاشق كلامت شوم، باش تا باشم

مي خواهمت، خواهم خواست،

مي دانم نمي داني كه دوستت دارم.

 



سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 |

کاش...

 
 

یک روز که با امدنت

زمین را گلباران کردی

می دانستی دلم لرزید

شوق دیدارت در ان شب ها

خواب را از چشمانم زودود

افسانه ای شد دیدارت

کاش افسانه واقعیت می شد

دل تنگ شده...

 کاش زمان رسیدن می رسید



سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 |
Blog Skin