تبليغاتX
!دختری که دوست نداره بزرگ بشه
سلااااااااااااااااااااااااام
دوباره اومدم. بعد از مدت ها.
دقیقا نمیدونم چند وقت نبودم.
فکر میکنم یکسال و 1 ماه...
و الان که اومدم 3 روز از تولدم می گذره پس تولدم مبارک!!!!
ومن خوب خوبم!!!

_______________________
_________


چند روز پیش که داشتم مجله ی موفقیت رو ورق می زدم، به یک مطلبی برخوردم که خیلی ازش خوشم اومد
گفتم بیام برای شما هم بذارم شاید خوشتون بیاد و خدا رو چه دیدی رو بعضی ها تاثیر هم بذاره، که امیدوارم اینطور باشه!!!!

_________________
______



روزی یک استاد،در سر کلاس لیوان پر از آبی را برداشت.آن را بالا گرفت تا همه خوب،حجم و اندازه آن را ببینند.سپس از شاگردان خود پرسید:به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند:حدود 50 یا 60 گرم.
استاد گفت:خب اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همینطور در دستم نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟
شاگردان گفتند:هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد لبخندی زد و دوباره پرسید: خوب اگر یک ساعت به همین صورت نگه دارم چه می شود؟
یکی از شاگردان جواب داد: دستتان درد می گیرد.
استاد گفت:حق با توست حالا اگر یک روز تمام آن را همین طور نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟
شاگرد دیگری گفت:دستتان بی حس می شود،فشار زیادی به عضلاتتان می آید و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید.
استاد و همه شاگردان خندیدند.استاد گفت:جواب های خیلی خوبی دادید. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه.
استاد لبخندی زد و گفت:پس چه چیزی باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: برای اینکه دستتان به طور دایم درگیر آن بوده.
استاد پرسید: راه حل چیست؟
شاگردی پاسخ داد:اگر آن را زمین بگذارید یا مدت کمتری در دست بگیرید مشکل حل می شود.
استاد گفت: آفرین. مشکلات زندگی هم مثل همین لیوان است،اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید اشکالی ندارد ولی اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید اذیت میشوید و اگر بیشتر آز آن نگه دارید،فلجتان می کند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید شد .
فکر کردن به مشکلات زندگی وپیدا کردن راه حل برای آنها مهم است اما مهم تر از آن،این است که در پایان روز و پیش از خواب آن را زمین گذاشته و راحت بخوابید.
به این ترتیب تحت فشارهای شدید روحی قرار نمی گیرید و کمتر آزار می بینید.همچنین هر روز صبح سرحال و با فکری بازتر بیدار شده و قادر خواهید بود از عهده مسایل و مشکلات زندگی بهتر بر آیید.






یکشنبه هجدهم مرداد 1388 |

سلام سلام...

 

چطورین شما؟

 

وای خدا بازم تابستونه...

 

آخه من چقدر بدم می آید از این تابستون...

 

اِِ اِ اِ ... انرژی منفی ممنوع...

 

دلم واسه همه ی دوستام تنگیده

نیلو جونم ، مسعود ، وروجک ،محبوبه ی عزیزم ، نرگس نانازم ، علی ، نیما ، رضا ، جواد و   ... خوب زیادین دیگه ماشاالله همتونو که نمیتونم بگم اِ اِ...

 

آره دیگه چی می خواستم بگم ؟؟؟!!!

یادم رفت ...

الان هزارتا حرف داشتم که بگما ... ولی خوب

 

فعلا کار خاصی ندارم به جز سر و کله زدن با خواهر کوچولوم سارا (البته خیلی کوچولو هم نیستا 10 سالشه )

 

فعلا زیر باد کولر میلمم ( لم میدهم )، کتاب میخونم ، فیلم میبینم ، موسیقی گوش می دهم ، به دوستان میزنگم و می حرفم ...

آره دیگه فعلا در استراحت مطلق به سر میبرم تا بعد ببینم چی میشه ...

 

وای وای روز پدر هم که نزدیکه ...

چند روز پیش روز مادر بود هفته ی بعدش هم تولد بابا ..

حالا هم که روز پدر

چند روز دیگه تولد خودم (البته چند روز یعنی 1 ماه تقریبا )

بعدش هم تولد داداشیم...

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

پول برسون از آسمون

.

.

.

.

.

.

.

.

دیگه فعلا عرضی نیست

همتونو شوس دارم

بوس بوس...

 

 

 

 

ثانیه شمار ساعتم از منطق علمی خودش خارج شده...با خیال راحت تو صفحه ساعتم میچرخه! هر دفعه یک عدد...
الان ساعت به وقت من دو وبیست دقیقه و ده ثانیه و 5 صدم ثانیه هست...

چند ثانیه دیگر به جبر بعدی میرسم....

 

.

.

.

.

.



پنجشنبه بیستم تیر 1387 |

 

سلام سلام

اومدم بعد از مدت ها دلم واسه همه تنگیده

فعلا الالحساب یه شعر خوشمل میذارم واستون تا بعد

 

 

من تورا لای انگشتان دستم پنهان میکنم


مثل یک گنجشک کوچک


صدای قلب تو در کف دستان من


و خطوط نبض من به فاصله یک پر از تو...


من تو را پشت وسوسه های سکوتم پنهان میکنم


جایی در لابه لای پرده های آبی آواز


در تودرتوی صدایی که نغمه ها را در وسوسه سکوت اسیر کرده است...


من تو را پشت رنگهای نقاش پنهان میکنم


و حضوربیرحم این همه رنگ در تابلوی نقاش را


بر تابلوی بیرنگ قلبم تعبیری نو میسازم

من تو را پشت خطوط نگاهم پنهان میکنم


میدانی...


پشت خطوط نگاه

 
که هماره بین ترس و تردید بسته میمانند


تو پشت نگاه من نقش میبندی


ومن بدون نگاه نظاره گر لحظات میشوم.

 

 

 

 

 



پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 |

 

نامم را مادر انتخاب کرد !

نام خانوادگی را یکی از اجدادم !

دیگر بس است !

راهم را خود انتخاب خواهم کرد ...

 

 

 

 

 

 

دهان‌ات را مي‌بويند


مبادا که گفته باشي دوست‌ات مي‌دارم

 

. دل‌ات را مي‌بويند

 

روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

 

و عشق را


کنار ِ تيرک ِ راه‌بند


تازيانه مي‌زنند
.

 

عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

 

در اين بُن‌بست ِ کج‌وپيچ ِ سرما

 

آتش را

 

به سوخت‌بار ِ سرود و شعر فروزان مي‌دارند

 

به انديشيدن خطر مکن

 

روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

 

 

آن که بر در مي‌کوبد شباهنگام


به کُشتن ِ چراغ آمده است
.

 

نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد

 

آنک قصابان‌اند


بر گذرگاه‌ها مستقر

 

با کُنده و ساتوری خون‌آلود

 

روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

 

و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنند


و ترانه را بر دهان
.

 

شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

 

کباب ِ قناری

 

بر آتش ِ سوسن و ياس

 

روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

 

ابليس ِ پيروزْمست


سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است
.

 

خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد

 

 

 

 

 

 

 



چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 |

سلام به همه ی دوستان گلم

دلم براتون تنگیده خیلی زیاد

خیلی وقته که نیستم

وقت ندارم واسه نت اومدن

یه وقتایی وقت کم هم میارم

ممنون از همه شما هایی که تنهام نذاشتید و با کامنتاتون خوشحالم کردین

شاید تا 8/9 ماه دیگه هم نباشم

وبی هم آپ نمیشه تا اونوقت

ببخشین که بهتون سر نمیزنم

امیدوارم بعدها جبران کنم

ولی اینو بدونین که هیچکدومتون را فراموش نمیکنم

خوش باشین و موفق

همتونو شوس  دارم کوچولوهای دیوونه ی شوس داشتنی

به امید دیدار

.

.

.

 



سه شنبه پانزدهم آبان 1386 |
Blog Skin